واکسن...
جیگرمامان
.gif)
دیروز یعنی ٩١/١٢/٠٣ من و تو بابایی باهم رفتیم واکسن چهارماهگیتو زدی
من که طاقت نداشتم آمپول زدنتو و اون لحظه ای که از ته دل گریه میکنیو ببینم از اتاق اومدم بیرون خوب شد بابامیثم بود
بعدش رفتیم خونه ی بابایی اکبر چقدر گریه کردی تازه شبم مهمون بودیم و شما همش بغلمون بی قراری میکردی
اما روز بعدش سرحالتر شدی الهی فدات بشم که تا میای سرحال بشی باید دوباره واکسن بزنی
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



واکسن...
